شب نوشت های امیرحسین.
حس وحال نوشتنم دیگه نیست.
فرصت خیلی کارهارو از خودم گرفتم.
خیلی از سختیای زندگی روپشت سرگذاشتم
حالا در بدترین برهه افسردگی خودم به سرمیبرم.
هیچ حسی به خودم ندارم.حس پوچی وتباهی وجودموفراگرفته.
ولی من امید رو در ناامیدی پیدا کردم.
کارهای بزرگی قراره بکنم.
شک ندارم به همشون میرسم.من خودمو خوب میشناسم.
میدونم که هر هدفی فقط تلاش نمیخواد،جنم میخواد.
دوس دارم امشب از خودم تعریف کنم
من خیلی خصوصیات دارم که خیلیا ندارن.
من آدم تموم کردنم،از آدمش بگیر تا کارش
هرچیزیو تموم میکنم.
سخته برام.عذاب آوره همه چیز.
شاید عذابی که من شبامیکشم یک درصدشو اونا که ادعای بامن بودنشون میشد نکشیده باشن.
من به عذاب کشیدن پوست کلفت شدم.
بهش رسیدم ک فقط خودم میتونم حال خودمو خوب کنم.
چقد بده بعضی حس ها وقتی نتونی دم از اون حس بزنی.
آدم بدیم.میدونم.
اما یه سوال از آدمایی دارم که همیشه منو بد دیدن
آیا ازخودت پرسیدی دلیل بد شدنش بد بودنش چی بود؟
کاش همو قضاوت نمیکردیم.
من گرگم،توقبیله گرگا بزرگ شدم.
میتونم بدترین کارهارو با اطرافیام بکنم،بدتریناشو که حتی توخوابم نبینن.
ولی من حیوون صفتیو دوس ندارم.
لطفا حیوون صفت نباشیم.
زیاد ازدست دادم.به از دست دادن عادت دیرینه دارم.
میاد روزی که رو سیاهی به زغال میمونه.
کاش روسیاه همدیگه نشیم هیچوقت.
اینا که نوشتم قسمتی از درد دلای خودم بااین صفحه بی جان بود.
نوشتم برا اونایی که وقت گذاشتن وخوندن.
ممنون.
و کاش ببخشید منو بابت بد بودن بیش ازحدم.
ودر آخر،دلم برات حسابی تنگ شده .
چشمات...
چرا خدا گرفتت؟
زیادنوشتم دلتنگیه وحسای لعنتیش
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور