یه شبی تو اوج خوبی وخوشی یهو یه رد کوچیک از یه خاطره قدیمی وارد افکارت میشه به لحظه ای همه خوشیاتو ازت میگیره،براش مهم نیس که کی هستی وکجایی،فقط میاد که گند بزنه به حالت وبره.این حالت مثه برزخه وحالت نامعلوم.چه حسه بدی نصیبت میشه.یه شب هایی هست که همه دچار این برزخیم وچقدربده این اسارت درجهنم. خدابهمون صبر بده. به تقویم که نگاه کنی میبینی که چقدر زود روزای قشنگ عمرمون تباه کارهای پوچ وبیهوده شد واز باهم بودن هامون لذت کافی نبردیم وحالا حسرت ای کاش های گذشته رومیخوریم ومیگیم کاش انجامش داده بودم.ازمن به شما نصیحت کاری نکن آیندت حسرت حالی که داری وکاری که میتونی بکنی و نکردی روبخوری. انجامش بده،بهش بگو،دنبالش برو.،براش تلاش کن، یه وقتا باید دل کند از اون غرور لعنتی و انجامش داد. ومن که پر از اون غرورای لعنتی.ولی چه کنم تنها سرمایه زندگیم بوده،که تاحالا حفظش کردم.وچه سرمایه بدی. همه داشته هامو گرفت. ولی باغرور میگم که من خودم هستم.یک من واقعی که برای احدی نخواست کم بذاره و هرکاری بود درحد توانش انجام داد.ببخشید اگه کم بودم،توانم همین بود حس وحالم گرفته وخوش نیس.ولی باز با ناخوشی ها هم خوشم. هی فلانی گاهی کمی برگرد.
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور