نصفه شب نوشت های امیر ومن پرم از دلتنگی های عجیبی که گاه وبی گاه یقه احساس نصفه ونیم ام را میگیرد وفشاری به گلویم می آورد. به این فکر میکنم که یعنی کسی یادش به من هست یانه؟! ماهاهمه یه مشت خاطره ایم واسه هم،وای کاش سهممون گاهی ازهم یادش بخیری بشود. چه افکار دردناکی که توی مغزم به طرز وحشتناکی توسط هم نابود میشن ومن دلم به حال مغز نداشتم میسوزه. شده گورستان این افکار گندیده.چقد تحملش زیاده. کاش میشد کاری کرد. خستمه،حسش نیس. جنگیدن دوس دارم ولی ازش خسته شدم.دیگه هیچی قشنگ نیس. قشنگیا از بینمون رفتن. کاش خدا نگاهمون می کرد. خدایا بیا یه سربهمون بزن.زیادی اون بالابودنم خوب نیس. کاش که میشد سه نقطه هام دیگه سه نقطه نباشن. کاش . . .
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور