به این فکر میکنم که چه روزگارودنیای کثیفی داریم ودیگه واقعا چیزی از ته دل خوشحالمم نمیکنه نه امیدی به رسیدن هست و نه توان دل کن میبینم آدمایی که پر شدن از نمایش چشم و هم چشمی و فقط ادعا،آدمایی که سرگرم این دنیای پوچ و بی معنی شدن ودرکشون از این اطراف فقط همینه که بگن ما خوشبخت ترینیم و یا بدبخت ترینیم،مهرومحبت ازبین رفته و جای همه چیو چرک کف دست گرفته همون چیزی که همه میگن اهلش نیستن و بهش اعتقاد ندارن و کسیو بابتش نه میفروشن و نه خراب میکنن و شما بخونید برعکس،توی این روزگار همه چی طبق خواسته شیطان پیش میره کسی که قرار بود بد باشه الان بهترینه و خوب ترین از نظر این آدمای مهربون و خدا دوست بدترین وحقیر ترین.ماها میتونستیم عزت داشته باشیم ونشد،نشد که ،نخواستیم،ترسیدیم از ترس جون ولی به قیمت آزادی فکر نکردیم،روزگار میگذره وزمانی میرسه که جون ماهم دیگه ارزش آزادی نداره،این دردناک ترین اتفاق هر آدمی میشه
آدمایی که زندگیشون شده نمایش روزگار خودشون به هم دیگه در روزگاری که 1 مرده و به جای شرافت فقط ازشون شر و آفت میریزه یاد گرفتن که با کلمات سقلمه پقلمه خودشون رو خاص جلوه بدن و یا سواد به رخ بکشن و در تمام این نمایش ها فراموش کنن که قرار بود انسان باشن و اشرف مخلوقات
کاش میشد کمی درک از انسانیت داشتیم به جای تمام شعار ها ،ادعاها
هی فلانی ها،برگررردیییید
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور