
یهوو نوشت نصفه شب پاییز تو تخت خواب جایی که اسمش تخت خوابه ولی من بهش میگم گورستان تاریخ تووی تاریکی مینویسم با چشمای تار مینویسم چون نوشتنو دوس دارم با یه مشت حرف نزده دوستت دارمای نگفته احساسای از دست رفته،احساسای مرده ولی از عقل مردن و احساسش زندس چقد شبا دوس دارم این صفحه جلوم باشه و من بنویسم حیف که ... امان از غروررررر ولی حیفه غروورررره دوسش دارم چون خیلی چیزارو بخاطرش از دست دادم حیفه اینم ازدست بدم باید واسه داشته ها جنگید حتی اگه دیگه چیزه مهمی نیس سخته کنار اومدن باهاش ولی باس بشه ای بابا . . . روزگار غریبیست نازنین . . . اندر احوالات منه دیوانه ...
ادامه مطلب
بازم برگشتم به اینجا به جایی که خوده خودمم روزای خوب بود میان ومیرن دچار حس سر درگمی،خسته،افسرده،شاد،خل وچل آدم نمیدونه چشه چقد حرف دارم واسه گفتن نوشتن فقط حوصله ندارم اومدم اینجا که نوشتن از یادم نره سرگرم روز مرگیا شدیم پوچ وبیهوده ممنون از خدا که همش بزرگیشو نشنونم میده نمیذاره جایی در بمونم امیدوارم کمکم کنه به هدفم برسم ...
ادامه مطلب