یهوو نوشت نصفه شب پاییز
تو تخت خواب جایی که اسمش تخت خوابه
ولی من بهش میگم گورستان تاریخ
تووی تاریکی مینویسم با چشمای تار
مینویسم چون نوشتنو دوس دارم
با یه مشت حرف نزده دوستت دارمای نگفته
احساسای از دست رفته،احساسای مرده
ولی از عقل مردن و احساسش زندس
چقد شبا دوس دارم این صفحه جلوم باشه و من بنویسم حیف که ...
امان از غروررررر
ولی حیفه غروورررره دوسش دارم
چون خیلی چیزارو بخاطرش از دست دادم
حیفه اینم ازدست بدم
باید واسه داشته ها جنگید حتی اگه دیگه چیزه مهمی نیس
سخته کنار اومدن باهاش ولی باس بشه
ای بابا . . .
روزگار غریبیست نازنین . . .
اندر احوالات منه دیوانه