دل نوشته های یک آدم از خود راضی.
امشب دلم خواست بعدمدت ها بنویسم واسه جایی که دوسش دارم واسه این مجازی که همه وابستشن ودرد ورنجشون شده چندتا استوری وپست اونم واسه جلب توجه منم اومدم اینجا به دور از هرسروصدا و هرنمایشی که بگم دلم گرفته و کوه توانم روسرم آب شده و شده سیلابی تو زندگیم.خستم از خودم،ازهمه.دلگیرم از آدما.گرگ بودم گرگ تر شدم.درنده نبودم درنده شدم.
احساسی که داشتم دیگه ندارم حتی به زندگی خودم.آدما اونجورکه نشون دادن نبودن.بد بودن وازمن که بد بودم انتظار خوبی داشتن.خستم.از بودن و نرسیدن.از دویدن و نداشتن.هرکسی دنبال هدفای خودشه و آخر اون که بد از بدتره منم.هرکسی هدفی داره.وقتی به هدفش رسید وفهمید که من اونی نیستم که باید باشه تازه میفهمه براش بد شده.تازه اونجا براش شده شروع ماجراست.اونجا دیگه آدما یادشون میره که من پست من بد همه جا تو نداشتناشون تو نبودنای دوست داشتنیاشون منه بد بودم اونجاس که من میشم یه بنده سرپا تقصیر.آینده رو دیدم چون از گذشته درس گرفتم.سنگ شدم.پست شدم.بد شدم چون خوب بودنم دیر جواب داد.مثه نوش دارو بعد مرگ سهراب،مثه بخشش اعدامی بعد اعدام.همشو دیدم.تهشو دیدم،
ته هرچیو که فک کنی دیدم،من خستم من خسته از بودنم،چون کسی بامن نبود.
اون کسیم که بود مال من نبود.
کاش میشد به خدا گفت اینجای زندگی واسه من.کاش گوش میداد جایی که دوس داشتیم واسه ما بود.
چقد سخته اونجا که دوس داری واست باشه و سهمت نیست.
امشب بعد کلی سکوت نوشتم فقط خواستم بگم که خستم.
خسته اونی نیست که خوابه.خسته اونیه که نمی خوابه،و من بی خوابم روزگارم.
هی فلانی گاهی کمی برگرد
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمیپور