یه چندتا نقطه . . . .
-
تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 0:16
اینجام شده عین خودم سوت وکور یه جای خسته و خالیمثل من تهی وپوچ.میل نوشتنم نبود ولی گفتم علائم حیاتی نشون بدم.چه شبایی که دلم فریاد زدن میخواست وفریاد رسی نبودو چقدر میخواستم بنویسم و نمیشد.اومدم بگم هستم،ومیجنگمهی فلانی گاهی کمی برگرد
یه چندتا نقطه
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
شب نوشت های امیرحسین. حس وحال نوشتنم دیگه نیست. فرصت خیلی کارهارو از خودم گرفتم. خیلی از سختیای زندگی روپشت سرگذاشتم حالا در بدترین برهه افسردگی خودم به سرمیبرم. هیچ حسی به خودم ندارم.حس پوچی وتباهی و
زاد روزم .؟ نمیدونم !!!!
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
شب تولد.xa0 .xa0 . امشب خیلی برام خوب بودالبته نه ازامشب از شبی که عزیزی واسم ی کادوی زود زود آورد.جاش همیشه تودلم پاربرجاست.حتی اون نخواد منو. و اما امشب . . . سوپرایز عزیزام.زحمتای زیاد.خاطرات فراوون.چق
ای بابا . . . . .
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
هیچکسی بامن یار نبود. هرکی که گفت هستم نبودش همش چرنده من بدترین آدم روی کره زمین بابا, شماها که خوب بودید چرا؟ واقعا چرا؟ من حق هیچ چیزی واسه خودم ندارم. اونا که دوس دارن خوب باشنم نمیذارن با همه رفت
نمیشه گفت چ مرگمه
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
و امشب چقد خودمو درمونده دیدم. چقد دلم داد زدن هوار کشیدن میخواد. نبودن،رفتن میخواد. وایxa0 چقد بده نتونی حتی اینجام حرف بزنی ولعنت به من بابت این زندگی مزخرف. xa0
7
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
پاییز تو راهه کاش که زندگیمون به رنگ های پاییزی قشنگ بشه روزای زندیگیمون پاییزی نباشه
پاییز۹۷
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
پاییز استاد دلتنگیستاز خاطرات اویی که رفتهبرای اویی که ماندهسنگِ تمام میگذارد ... xa0 واسه من که سنگ تموم گذاشته پاییز
. . .
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 4:47
میدونی اگه ازدستت بیفتم بشکنم چی میشه دستات زخمی میشه واسه جمع کردنم. شاید بگی جاروت میکنم. میدونی چیه. خورده های وجودم لابه لای همه زندگیته شاید الان نه. ولی ی وقتی از گوشه کاناپه خاطراتت جایی که حتی
امیر نوشت :
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
بعداز مدت ها اومدم اینجا هنوز وفادار اینجام جاییه که خوده خودمم روزگارم خیلی عجیب شده ولی حسای خوبی دارم بهش دوس ندارم به روزای بدم فکر بکنم همین که خدا هوامو داره می ارزه به تموم دنیا بهم فهموند به وفای آدماش اعتباری نیست فهموند که فقط وفقط به خودم اتکا داشته باشم بدی دیدم بد نکنم.چون قرار نیست مثه...
و اما غروب جمعه .. .. ..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
خدایا من مومنم به انکه هر که دلش هوایی تو شود تو هوایش را داری..................................................چه تلخ است با بغض بنویسی با خنده بخوانند..................................................دنیا را بد ساختندکسی را که دوست داری دوستت نداردکسی که تورا دوست دارد تو دوستش نداریو در حالی که ه...
باز این دیوونه اومد
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
یهوو نوشت نصفه شب پاییز تو تخت خواب جایی که اسمش تخت خوابه ولی من بهش میگم گورستان تاریخ تووی تاریکی مینویسم با چشمای تار مینویسم چون نوشتنو دوس دارم با یه مشت حرف نزده دوستت دارمای نگفته احساسای از دست رفته،احساسای مرده ولی از عقل مردن و احساسش زندس چقد شبا دوس دارم این صفحه جلوم باشه و من بنویسم ح...
یه حس آشفته
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
امیر نوشت: نیمه شب افکار نافرجام نمیذارن بخوابی به یه مشت آدم فکر میکنی که حالا نیستن گند میزنن به حال خوبت شبتو خوابتو ازت میگیرینن به خودت میگی چرا؟آخه جرا؟ آیا من حقم این بوده؟ حالا بشم تنها به امید اینکه یه نفر بیاد باهاش درد دل کنه ولی بازم دمه اون یه نفرا گرم که بودن وهستنامشب دوباره دلم گرفت ...
پر از سکوت .. .. ..
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
امشب دوباره اومدم بنویسم فریادمو اینجا بنویسم آروم بشم یه مدته زیاد میخندم نمیدونم چه مرگمه جلوی چشام دوست داشتنیام از دستم میره نمیتونم حرفی بزنم غرورم اجازه خیلی چیزارو بهم نداد ونمیده پس میخندم میشم شاد ترین آدم غمگین جهان خدایا دوست داشتنیامو ازم نگیر خواسته هامو پرپرنکن،نذار بهم بخندن چقد سخته ...
نوشته های منه دیوونه
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
بازم برگشتم به اینجا به جایی که خوده خودمم روزای خوب بود میان ومیرن دچار حس سر درگمی،خسته،افسرده،شاد،خل وچل آدم نمیدونه چشه چقد حرف دارم واسه گفتن نوشتن فقط حوصله ندارم اومدم اینجا که نوشتن از یادم نره سرگرم روز مرگیا شدیم پوچ وبیهوده ممنون از خدا که همش بزرگیشو نشنونم میده نمیذاره جایی در بمونم امی...
آخرین نگاه ...
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
یه عصر سرد زمستونی ولی بایه دل گرم مینویسم آخرین نگاه از فصلای 95 سردی وسوزش آزار وبعدش بهار وقشنگیاش زمستون وپاییز وسردیاشو غروباش از یاد میره و فراموش... جه زود دیر میشه و میگذره عمره آدمی مثه برق وباد میگذره کسی نمیگه چرا گذشت و نگذشت فقط یه چیز یادشون میمونه خوبی وبدیا کاش بتونیم واسه هم خووووب ...
96
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
از زندگی فقط غروب جمعه هاش نصیب ماشد دلگیرم و افسرده مثل غروب جمعه هجوم افکار کنه ای که فقط روح واحساسمو جریحه دار میکنه شدم مثل یه گرگ زخمی،هیچ انتظاری واسه التیام زخمام از کسی ندارم ولی طاقت زخمم دیگه ندارم فقط ادامه میدم،بی حوصله وبا هدفی که دارم ونمیدونم باش چکنم روزگار غریبیست نازنین . . . چی ب...
نصفه شب نوشت من دیوانه
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
امشب که مینویسم تو حالت خنثی به سر میبرم یه زمانی خیلی از اتفاقای حالا برام آخر دنیا بود حالا شدم سخت سخت سخت تر از گذشته اینقدر درد پیدا شد که دردای گذشته برام شد لبخندی ژکوند حسه بدی دارم امشب دلم خواب راحت میخواد یه شب خواب آروم فقط یک خیاله چقد بده پر باشی از گفتن ونتونی بگی بفهمی و نگی صدام درن...
دلم میل نوشتن کرد . . .
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 4:36
امان از وقتایی که بد دلت میگیره کسی نیس آرومت کنه،همش بد بدبد بدبد خداهم که کلا یادش رفته مارو،منم که دیگه به کل گفتم فراموشش کنم/کم به کم روزا یکی یکی میگذرن و عمر بی حاصلم تباه تر از قبل میشه یه مدته تو زندگیم هی نمیشه،خوشبحال اونا که براشون میشه کاش که همه چی خوب بشه،دوس دارم فقط نشون بدم خودمو ب...